داستان کوتاه The Gift of Magi

داستان کوتاه کادو (قسمت نهم)

“جیم ” هیچوقت دیر نمی کرد.”دلّا” زنجیر را که توی دستش گرفته بود ، دولا کرد.یک گوشه ی میز نشست، درست نزدیک دری که همیشه “جیم”از آن وارد می شد.بعد صدای قدم هایش را چند پله پایین تر ، توی پاگرد اول ، شنید.برای یک لحظه رنگش مثل گچ سفید شد.او همیشه عادت داشت که […]