RozhinIlya
Emily’s Secret

داستان کوتاه – Kevin’s Car

در این مطلب قصد داریم داستان کوتاه Kevin’s Car را ارائه نماییم امید است که مفید واقع گردد.

فارسی انگلیسی
کوین ماشین ها را دوست دارد. او در مورد ماشین ها در مجله می خواند و برنامه هایی در مورد ماشین ها در تلویزیون می بیند. سر او پر از ماشین هاست! Kevin likes cars. He reads about cars in magazines and he watches shows about cars on TV. His head is full of cars!
او به والدینش می گوید، “لطفا، لطفا، لطفا، میتوانید برای من یک ماشین بخرید؟” He tells his parents, “Please, please, please, could you buy me a car?”
“نه” مادر کوین می گوید، “تو بیش از حد جوانی که یک ماشین را برانی. این خطرناک است.” “No,” says Kevin’s mom, “You are too young to drive a car. This is dangerous.”
“نه” پدر کوین می گوید، “یک ماشین خیلی گران است.، ما نمی توانیم حالا برای تو یک ماشین بخریم.” “No,” says Kevin’s dad, “A car is very expensive. We can’t buy you a car now.”
کوین خیلی غمگین است. او یک ماشین می خواهد. او یک ماشین قرمز سریع مسابقه ای می خواهد. Kevin is very sad. He wants a car. He wants a fast red sports car!
او تصمیم می گیرد یکی درست کند! او کتاب هایی در مورد این موضوع می خرد. او در اطراف گاراژ می چرخد و مکانیک ها را که ماشین ها را تعمیر می کنند تماشا می کند. این برای او بسیار جالب است و به او خیلی خوش می گذرد. He decides to build one! He buys books and reads about the subject. He hangs around at the garage and watches the mechanics fix the cars. It is very interesting for him and he has a lot of fun.
سر انجام، او شروع به ساختن ماشین خودش می کند! او به والدینش در این مورد می گوید. پدرش او را باور نمی کند. او می گوید این خیلی مشکل است. مادرش می گوید که او نگران است. او نمی خواهد که کویل کار خطرناکی بکند. Finally, he starts building his own car! He tells his parents about it. His father doesn’t believe him. He says it’s too difficult. His mother says she is worried. She doesn’t want him to do anything dangerous.
بعد از دو ماه، کویل والدینش را دعوت می کند تا ساخته او را ببینند. والدینش متعجب هستند! این قشنگ است! این قرمز است! این درخشان است! این یک ماشین اسباب بازی بزرگ مسابقه ایست! کوین می تواند داخلش بنشیند و رانندگی کند! After two months, Kevin invites his parents to see his creation. His parents are surprised! It is beautiful! It is red! It is shiny! It is a big toy sports car! Kevin can sit inside it and drive!
والدین کوین خیلی خوشحال و سرافراز هستند. پدر کوین می گوید: “من مطمئن بودم که تو می توانی این را انجام دهی!” Kevin’s parents are very happy and proud. Kevin’s dad says: “I was sure you can do it!”
مادر کوین می گوید: “من مطمئن بودم که این خطرناک نیست.” Kevin’s mom says: “I was sure it was not dangerous!”
کوین لبخند می زند و با ماشین دور می شود. Kevin smiles and drives away.

دیدگاه ها