داستان کوتاه The Gift of Magi

داستان کوتاه کادو (قسمت سوم)

خانواده ی “دلینگهام” زمانی به این آپارتمان نقل مکان کرده بودند که وضع مالی بهتری داشتند و زندگی شان رونقی داشت.آن وقت آنها هفته ای 30 دلار بابت کرایه  به مالک آپارتمان پرداخت می کردند.اما حالا  که درآمد خانواده به بیست دلار در هفته تنزل پیدا کرده بود ، حرفهای کلمه ی “دلینگهام” هم رنگ و رو رفته و مبهم به نظر می رسیدند و انگار تصمیم داشتند خودشان را متواضعانه  بصورت یک “د” حقیر و ناچیز کوچک کنند. ولی هر وقت آقای “جیمز دلینگهام یانگ”  به خانه می آمد  و وارد آپارتمانش می شد ، همسرش ، خانم دلینگهام یانگ که  قبلا به نام ” دلّا” به شما معرفی شده است ، او را “جیم” صدا می کرد  و تنگ در آغوشش می گرفت.خوب این هم که خیلی عالی است.

“دلّا” گریه اش را تمام کرد و بعد از قوطی پودر آرایشی کمی پودر برداشت و حواسش را معطوف گونه هایش کرد.کنار پنجره ایستاد و با بی حوصلگی به یک گربه ی خاکستری نگاه کرد که داشت روی نرده ی خاکستری  یک حیاط خاکستری راه می رفت.فردای آن  روز کریسمس بود  و او فقط هشتاد و هفت دلار داشت  که باید  با آن هدیه ای برای  “جیم ” می خرید.ماهها بود که او تا می توانست  پنی ها را دانه دانه روی هم پس انداز می کرد که حالا جمع آنها به 87/1 دلار رسیده بود.با بیست دلار در هفته ، بیشتر از این هم نمی شد پس انداز کرد.هزینه ها ، از آنچه او حساب کرده بود ، بیشتر شده بودند.همیشه همینطور است.و او حالا فقط 87/1 دلار داشت تا برای ” جیم” هدیه ای بخرد. “جیم” که همه ی هستی  او بود.چه زمان هایی که با شوق و ذوق فراوان داشت برای خریدن یک هدیه ی عالی برای “جیم” نقشه می کشید.هدیه ای عالی ، کمیاب و ارزشمند-چیزی که حداقل یک  ذره  لیاقت   نام و آبروی “جیم” را داشته باشد

دیدگاه ها