داستان کوتاه The Gift of Magi

داستان کادو (قسمت دهم)

گریه گفت : ” جیم عزیزم ، اینجوری به من نگاه نکن. موهام رو کوتاه کردم و  فروختمشون چون نمی تونستم کریسمس رو ببینم بدون اینکه برای تو هدیه ای بخرم. دوباره بلند میشن-تو اهمیت نمی دی ، مگه نه؟من فقط  ، باید ، باید این کار رو می کردم.همین.موهام خیلی زود بزرگ میشن.بگو کریسمس مبارک!جیم.بیا خوشحال باشیم.نمی دونی چه  چیز قشنگی – چه چیز زیبایی ، چه هدیه ی خوشگلی برات خریدم.”

“جیم”  به زحمت توانست بپرسد : ” تو  موهات رو کوتاه کردی؟” انگار هیچوقت ،حتی بعد از سخت ترین شرایط کاری هم ، چهره اش این شکلی نشده بود.

“دلّا”  گفت : ” کوتاشون کردم ، بعد هم فروختموشون.با این همه دیگه دوستم نداری؟! منم ، خودمم ، بدون موهام ، مگه نه؟”

جیم با کنجکاوی  نگاهی به دور و بر اتاق انداخت و بعد با آهنگی تقریبا همراه با بلاهت گفت : “یعنی میگی موهات رفتن؟”

“دلّا” گفت : احتیاجی نیس دنبالشون بگردی.فروخته شدن، من دارم بهت میگم – فروخته شدن و از دس رفتن.شب کریسمسه ، پسر.باهام خوب باش، چون اون موها به خاطر تو از دس رفتن.شاید موهای رو سر منو میشد شمرد” و بعد با ملاحتی غیرمنتظره و صادقانه ادامه داد:”اما  هیشکی تا حالا نتونسته عشقم به تو رو بشماره.گوشتای دنده رو بپزم جیم؟”

دیدگاه ها